تبليغاتX
فاتح شدم
































فاتح شدم

سلامممممممممممممم به دوست جونای عزیزم !

میدونید تصمیم گرفتم از این به بعد هر از گاهی اینجوری غیبت کنم . چون وقتی برمیگردم پیام های محبت آمیز شمارو میخونما غرق در لذت و شادمانی میشم اصن یه لبخندی به لبم میشینه که نگو و نپرس :)

از همتون ممنونم

بنده یه سفر فوری فوتی رفتم هم کاری هم سیاحتی .بسی خوش گذشت. هوای عالی مناظر زیبا طبیعت روحبخش و ...

اما برگشتنه همچینی کوفتمون کردن

شما فک کن پرواز باید ساعت 19 انجام میشد ساعت 22:30 انجام شد بعد شما من خسته له لورده رو در نظر بگیر با یک عدد بچه مریض و بابای عصبانی که مجبور شدیم یه سر هم ببریمش پیش اورژانس فرودگاه (آیکون گریه) بعد اونور تحویل بار بچه ای که خوابیده و ...

و ساعت نزدیک 1 بامداد رسیدیم منزل ...

و اینک یک عدد صبور خوشحال هستم که آرزومند خوشحالی شما نیز هستم .


* از اونجایی که این اواخر هر چی رو به اسم "شریعتی " بیان می کنن اس ام اسی اومده :

{ چقدر lcd گرون شده ( دکتر شریعتی در راه بازگشت از بانه !!!!}

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 12:14 توسط صبور فاتح|

نقل از عزیزی :


من زنم و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو !

درد آور است که من آزاد نباشم تا تو به گناه نیفتی ,

قوس های بدنم بیشتر از افکارم به چشمهایت می آیند ,

تاسف بار است که باید لباس هایم را به میزان ایمان تو تنظیم کنم .


زنده یاد سیمین دانشور

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 11:38 توسط صبور فاتح|

فرشته : مامانننننننننن ما قراره جشن " فارخ التحصیلی " داشته باشیم .عکس میگیرن ازمون و ...

من: والا ما دانشگاهمونم تموم شد جشن " فارخ التحصیلی " نداشتیم

فرشته : واقعا ؟ آخیییییییی عیب نداره خودم براتون جشن میگیرم .

***********

داریم میریم همون پاساژه ( قابل توجه امید خان )

چند تا پسر جوون وایسادن یه گوشه میگن و میخندن

فرشته : امان از دست جوونای امروزی !!!

من : چراااااااااااا , خب میخندن خوبه که ؟

فرشته : بله خوبه ولی بهتر بود جمع میشدن خونه یکی و باهم گل میفتن و میشنیدن

من : آهان از اون لحاظ

***********

شب اصرا کرده و در ساعت مقرر (9 شب ) نخوابیده فردا سر کلاس خوابش برده

بغلدستی اش به معلم : خانوم اجازه فرشته خوابیده

معلم : اشکال نداره بیدارش نکنی ها . خودش بیدار میشه !

حیف شد باید کادوی روز معلمو وزین تر میگرفتم !!!

***********

فرشته : مامان من دو تا خواهر میخواهم

من : دوتا چه خبره

فرشته : آره میخواهم باهاشون بازی کنم

من : باشه یکی اش تو این جیبمه یکی هم تو اون یکی جیبم برو بردار

فرشته :

(لطفا خود دار باشید .نیایید بگید بیار بچه بیار ها .چون معتقدم مادر شاغل یه بچه هم از سرش زیادیه اونم تو این دوره و زمونه !! )

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 9:4 توسط صبور فاتح|

چندین سال پیش قلب "او" برای من می تپید من این تپش را احساس میکردم فقط من

در همان تعداد دفعات کمی که پیش می آمد تا به لطف حضور در مهمانی های فامیلی در یک فضا قرار می گرفتیم گرمای نگاهش را حس میکردم فقط من

هرگز جرات نکرد پا پیش بگذارد به مادرش گفت : "من کسی را میخواهم که تو نمیتوانی از او برایم بله بگیری "

این راز مخفی ماند تا من عقد کردم

روز بعد از عقدم در ضیافت شامی این خبر گفته شد قاشق غذایش در دستش معلق ماند سرخ شد به رنگ انار فقط من دیدم فقط من

هفته بعد خبردار شدم پزشکش گفته : بر اثر شوک عصبی شنوایی گوشش را از دست داده و باید مدتی سمعک استفاده کند "

خیلی ناراحت شدم "او" پسر خوب , مهربان , خانواده دوست ,کوشا و فعالیست . برایش آرزوی بهبودی و خوشبختی کردم.

کم کم همه فهمیدند علت ناراحتیهای او را .

ازدواج کرد الان دوقلو دارد یک پسر یک دختر متاسفانه با همسرش تفاهم زیادی ندارد و من باز برایش دعا میکنم چون لیاقتش بیش از اینهاست

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:50 توسط صبور فاتح|



نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:42 توسط صبور فاتح|


 یادمان باشد که" از لحظه لحظه زندگی ام لذت ببرم "

" در آغاز همه تلاش خود را به کار می بردم

تا دبیرستان را تمام کرده وارد دانشکده شوم

بعد همه تلاش خود را به کار بردم

تا دانشکده را تمام کنم و مشغول به کار شوم

بعد همه تلاش خود را به کار بردم تا ازدواج کنم

و دارای فرزند شوم

بعد همه تلاش خود را به کار بردم تا بچه هایم

به قدر کافی بزرگ شوند تا مدرسه بروند

و من بتوانم مجددا  به سر کار برگردم

پس از آن , همه تلاش خود را به کار می بردم تا باز نشسته شوم

و اکنون دارم تمام تلاش خود را به کار می برم ... و ناگهان

متوجه شدم که فراموش کردم زندگی کنم. "  


هر چیزی در زندگی یک معجزه است و لذت بردن از زندگی در زمان حال خیلی بهتر است از برنامه ریزی , برنامه ریزی , برنامه ریزی  و شاید هرگز نرسیدن

از کتاب "چگونه فرزندانی بانشاط داشته باشیم " 




ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 15:10 توسط صبور فاتح|

فرشته کارتون نگاه میکنه و ما مشغول صحبتیم :

من : میدونی , میترسم این برنامه طبق پیش بینی هامون جلو نره ...

فرشته : مامان نترس, آدم باید از هرچی ترسید به سمتش بره و انجامش بده

(به این مطلبش اضافه کنید چشم و ابرو اومدن و توضیح با دستش رو  )

داریم میریم پارک و تو راه صحبت میکنیم :

فرشته : خوش بحال صبا میره کلاس سوم , من هنوز اول هم نیستم .کی میشه من برم ؟

من: کلاس سومم هم میری چشاتو باز کنی میبینی دانشگاهیی

فرشته : مگه الان چشام بستس !

در ادامه صحبتا یهو گفت : ده سال بعد

من : چطور ؟ منظورت چیه ؟

فرشته : از من نپرس از دنیا بپرسی که آنقدر زود میگذره

صبا(کلاس دومی که در سن سه سالگی پدرشونو از دست دادن ): مامان من بابا میخوام .

مادرش: خوب میگی من چیکار کنم؟

صبا : خب با هر کی دوس داری ازدواج کن من بابا دار بشم .زود باش  زود باش

مادرش : خب شکلات نیس که برم مغازه بخرم باید کسی رو پیدا کنم که هم همسر خوبی برا من باشه هم بابای خوب واسه تو .

صبا : باشه . ببین من چقدر بفکرتم !

معلم کلاس اولی چند تا کلمه داده که بچه ها جمله سازی کنن . یکی از این کلمات " بار " بود.

همایون : عموی من باردار است !!!

پ.ن : از دست ندهید  " توت فرنگی روی خامه  "

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 8:32 توسط صبور فاتح|

"... شما اکنون دقیقا در همان جایی قرار دارید که خودتان انتخاب کرده اید .

لذا همسر خود را عامل عدم موفقیت خود ندانید , والدین خود را عامل عدم انگیزش خود ندانید , شرایط اقتصادی را عامل وضعیت مالی خود ندانید , قنادی و قصابی را عامل اضافه وزن خود ندانید , دوران کودکی خود را عامل ترس خود ندانید و امثال آن .

شما در واقع جمع جبری همه ی انتخابهای خود از زندگیتان هستید .

حتی اگر فکر میکنید والدینتان در مورد شما  اشتباه کرده اند ,این حقیقت را بپذیرید که آنها نیز انسان بودند و به آنچه در آن زمان صلاح می دانستند, با توجه به شرایط زندگی خود , عمل کرده اند .

چگونه می توانید از دیگران انتظار زیادی داشته باشید ؟

همه  را ببخشید و با همه کسانی که در زندگی گذشته شما نقش داشته اند صلح کنید و برای فرزندان خود الگویی باشید از کسی که هیچ کس را سرزنش نمی کند .

به آنها نشان دهید که می توانید جلوی آنها می توانید با صداقت رفتار کنید و مسئولیت کار خود را بپذیرید ."


من هرچه هستم , انتخابهای خود من , مرا به اینجا رسانده اند.

پ.ن :

از کتاب : چگونه فرزندانی سالم و با نشاط داشته باشیم

اثر دکتر وین دایر

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 10:23 توسط صبور فاتح|

توی یه مغازه فانتزی فروشی :

من چند تا از این شمع های زیبا انتخاب کردم تا بخرم .

دخملی : مامان مامان من میخوام برات هدیه بدم من میخوام اینارو بخرم

من : خب باشه عزیزم من اینارو بعنوان هدیه از تو دختر مهربونم قبول میکنم

دخملی : نمیشه تو که دیدی .من میخوام سورپرایز باشه

من : خببببببببببب من چشامو میبندم میرم اون گوشه مغازه تو بخر

فروشنده هم با خنده یواشکی شمع ها رو گذاشت تو یه کیسه و یواشکی داد به دخملی

پولو پرداخت کردم اومدیم بیرون

دخملی : مامان الان مثلا تو نمیدونی من چی خریدم ؟

من : نه مگه چیزی خریدی ؟

دخملی با تعجب : واقعا " ؟

من : واقعنه واقعن . اصن من یادم نمیاد چی شده . بدو بریم خونه شام درست کنیم !

بعد سر شام : مامان مامان من اینارو برای شما خریدم

بعد تعجب و ذوق و قربون صدقه رفتن من

پ.ن : از وقتی مربیشون گفته باید دست مادر و روی پدرو بوسید . فرشته مدام دست منو میبوسه

*پستتربچه نقلی من

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 14:29 توسط صبور فاتح|

مثل بیشتر مادرا از جون مایه گذاشته و میزاره , از خوشی ها ی خودش زده تا ما به اوج برسیم . مادرم زنی است مظلوم , مهربان ,نمونه ,  از خود گذشته و ...

مادرم فرشته ایست که من از تغییر رنگ چهره اش می فهمم درد دارد و او به زبان نمی آورد. مادرم (در سنی پایین تر از آنچه دکترها توقعش را داشتند آرتروز شدید دارد ).پاهایش به شدت درد میکند و من درد میکشم . انواع و اقسام دکترها و داروها ,  او را خسته کرده . حال عمل جراحی را آخرین راه می دانند و مادرم نمی پذیرد .

هر وقت با هم برای انجام کاری بیرون میرفتیم من از او عقب می ماندم اما دیروز مثل یک کودک تازه راه افتاده ,  آرام میرفتم تا همپای او باشم دستش رابگیرم تا بتواند اختلاف سطحی را بکمک من عبور کند...

مادر من بی تو میمیرم ...

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 10:16 توسط صبور فاتح|


آخرين مطالب
» سلام
» ...
» فرشته نوشت 59
» میان ما فقط نگاه بود و بس
» persian gulf
» " زندگی کردن در زمان حال کامل ترین شکل عقل سلیم است "
» فرشته نوشت 58
» درست انتخاب کنیم
» فرشته نوشت 57
» مادر

Design By : Pichak